جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

23-کلی خجالت کشیدم امروز جوجویی

1391/11/24 21:24
نویسنده : 💚رستا💙
1,799 بازدید
اشتراک گذاری

سلام جوجه
ببخش عزیزم قبل از تو باید ی چندتا موضوع کوچیک رو با دوستام مطرح کنم اگه اجازه بدی!!
سخنی با زهره ی عزیزم : زهره جون به کمک نصیحت های مفیدت و کمک هات خیلی بهتر شدم . کم کم از غذا های کوچک و بی بو شورو کردم و ی مقداری دامنه ی غزاییم وسی تر شده ،الان دیگه آب میوه(البته از نوع یخی ) ، و میوجات و گاه گاهی هم سوپ سرد میتونم بخورم ، اما هنوز از غذا خبری نیست ....نون هم اصلا نمیتونم لب بزنم ... قبلا شبا همش حالت تحوع داشتم و چون مدم هم خالی بود خیلی اذیت میشدم (ی دلیل بخوابیم) که الان با خوردن قرصهایی  که گفتی خیلی از تحوع شبهام کم شده و کمک مفیدی بود واقعا!!! البته هنوز هم گرسنگی میکشم اما خوب ی مقداری از شدتش کم شده ، بیمارستان که بودم ازم ی سری آزمایش خون گرفتند برای بررسی دلیل تحوع اما چیزی پیدا نکردند چون نتیجش نرمال بود ..... نمیدونم که این حالت تا کی میخاد باهام بمونه ، خدا بزرگه ....
راستی امروز از صبح تاحالا زیر دلم درد میکنه و تیر میکشه گاهی ، نمیدونم عادیه یا نه؟؟ امیدوارم چیز مهمی نباشه ... ی حساییی مثل پری دارم، دوباره .... از خونریزی میترسم .لازمه که برم سونو یا دکتر براش؟
راستی الان چند وقته میخام بهار و بهادر رو ببینم اما وب بهار خانوم صفش بالا نمیاد و من نمیتونم ببینمشون ، از طرف من خیلی ببوسشون این فرشته هارو .. وقتی جوجه بیاد میارمش که تو و داداش و خواهر خوندشو ببینه ، ببینه که چقدر ماهین!!!

سخنی با  تمام مامان های منتظر نینی :
راستش دیشب حالم زیاد خوب نبود همش تو فکر بودم و غمگین و خیلی بیشتر از وقتای دیگه به یاد خدا.....
ی هو تو همون حال و هوا گریم گرفت ، به یاد همه ی مامان های خوبی بودم که سرگزشتشونو خونده بودم چه اونائی که نخونده بودم ... از ته دلم از خدا با چشمانی گریون خاهش کردم تا به هم ی مامانای منتظر نینی بده اونم خیلی زود .... خلاصه دیشب خیلی دعا کردم و به حق ۵ تن و به لطف خدا ایشالا دعاهام بگیره ،...

محصلو حالا جوجه ی خودم!!!!!!!!
عزیزم  امروز بابا تو ی وض بدی قافلگیرمون کرد!!!!
تو اتاقم مثل همیشه نشسته بودم و کتاب میخوندم که یهو چشمم به اینه افتاد .. تصمیم گرفتم شکمم رو بررسی کنم ببینم که اندازه ی شما به چه وزی هست!!! هر چقدر جلوی اینه چپ و راست شدم هیچی معلوم نشد!!!!
هنوز خیلی کوشولویی آخه فسقلی!!! یهو احساسات مادرونم گل کردزبانکده محصل مو همونجا بلند بلند شورو به قربون صدقه رفتن و حرف زدن باهات کردم!!! از روی شکم!!!م ی عالمه باهات حرفیدم!!!!
چشمت روز بد نبینه!!! حس کردم ی نگاهی رومون داره سنگینی میکنه م.....یهو برگشتم دیدم ای دل غافل بابامه!!!محصل
همونجا وایساده و بر و بر داره مارو نگاه میکنه و میخنده!!!! مزبانکده محصلمنو میگی .... سرخ شدمممممممممم .... خیلی خجالت کشیدم ، از دست تو ببین چه کارای عجیب غریبی میکنم ، حالا همه فک میکنن خل شدم!!!  زبانکده محصلزبانکده محصل

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان فرشته کوچولو
26 بهمن 91 6:38
سلام دوستم ممنون که بهم سر زدین دیر شد جوابم خیلی حوصله نت و نداشتم من یه سال پیش زایمان داشتم که بعد از به دنیا اومدن نی نی م از پیشم رفت به خاطر مشکل کلیه و الان دوباره باردارم تا دوباره خدا چی برام بخواد با اجازه لینکتون میکنم.


وای ، خیلی اتفاق بد و دردناکی هستش !! میتونم تصورش کنم ، ایشالا خدا واسه هیچ مادری پیش نیاره..
دعا میکنم این بار بارداری خوب و ی نینی سالم داشته باشی ،، خدا صلاح بنده هاشو بیشتر و بهتر میدونه
با کمال میل عزیزم ..